33 - دعاى امام حسن (عليه السلام ) درباره روغن فروش



امام حسن (عليه السلام ) چندين بار از مدينه پياده به مكه براى انجام حج رفت در يكى از اين سفرها كه از مدينه به سوى مكه راه افتاد، پاهايش بر اثر پياده روى روى ريگهاى خشك و سوزان ، ورم كرد. شخصى به آن حضرت عرض كرد: آقا اگر كمى سوار مى شديد، پاهايتان بهتر مى شد.
امام فرمود: خير وقتى به منزلگاه بعدى رسيديم ، مرد سياه چهره روغن فروشى پيدا مى شود كه فلان روغن را دارد آن را برايم بخر، به پاهايم مى مالم خوب مى شود.
عده اى عرض كردند: پدران و مادرانمان بفدايت در پيش منزلى سراغ نداريم كه در آنجا روغن بفروشند.
امام به راه خود ادامه داد، چند ساعتى نگذشته بود كه همان مرد روغن فروش پيدا شد، امام فرمود: نزد او برويد و روغن را خريدارى كنيد نزد او رفتند و روغن خواستند، او گفت : براى چه كسى مى خواهيد؟ گفتند براى امام حسن (عليه السلام ).
روغن فروش گفت : مرا نزد آن حضرت ببريد وقتى كه او را به حضور امام حسن (عليه السلام ) بردند به امام عرض كرد: من نمى دانستم روغن را براى شما مى خواهند و من حاجتى به تو دارم و آن اينكه دعا كن خداوند فرزند نيكوكار و پرهيزكارى به من بدهد، من وقتى از وطن بيرون آمدم همسرم نزديك زايمانش بود.
امام حسن (عليه السلام ) فرمود: خداوند پسر سالمى كه پيرو ما است به تو خواهد داد.
وقتى روغن فروش به منزلش رفت ، ديد خداوند پسر سالمى به او داده است . (49)
همان پسر وقتى بزرگ شد به سيد حميرى معروف گرديده و از شيعيان راستين و شاعران آزاده بود كه در هر فرصتى از امامان اهلبيت (عليهم السلام دفاع و حمايت مى نمود، و فضائل على (عليه السلام ) را به قصيده در آورده بود و مى خواند و هنگام مرگ على (عليه السلام ) ببالينش آمد.
نام او اسماعيل بن محمد بود امام صادق (عليه السلام ) به او فرمود: مادرت تو را سيد ناميد و اين نام زيبنده تو است زيرا تو سيد شاعران هستى .
روزى اشعارى درباره مصائب امام حسين (عليه السلام ) در حضور امام صادق (عليه السلام ) خواند، قطرات اشك از ديدگان امام سرازير شد و صداى گريه از منزل آن حضرت برخاست ، سرانجام امام (عليه السلام ) امر به خوددارى كرد. (50)